در سلول انفرادی-3

 

سرزمین من تنهاست....کسی او را نبوسیده است...گاهی صبحها وقتی با جمله" لعنتی باز صبح شد " از خواب برمی خیزم...دلم می خواهد بغلش کنم....بعد ذهنم درگیر آن می شود که آیا اغوشم آنقدرها بزرگ هست؟....گاهی وقتی به دشتهای شقایق و ساقه های راست گندمش می نگرم....دوست دارم مادرش باشم گرچه هرگز با دیدن چشمهایم اغوشش را برایم نگشود...سرزمین من تنهاست نه گذشته ای دارد نه اینده ای... نه فریادی نه سکونی... سالها دشتها و دریاهایش را در جغرافیاها از بر کردیم و نمره هامان  بیست شد...سالها جنگها و پیروزیها و شکستهایش را از بر کردیم و نمرهامان بیست شد....سالها ارزو کردیم بسازیمش و مردود شدیم...

 

   + ستاره ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٧
comment نظرات ()