در سلول انفرادی-3

 

خودم را پی در پی کشف می کنم

گاهی به ظرافت یک پیچک، عاشق آفتابم!

گاهی به سکون برگی پاییزی افتاده زیر پای رهگذران

گاهی صدایی می شنوم که به من می گوید:"چیزی نمانده،ادامه بده"

گاهی حتی با فریادی از ته حنجره خاک خورده ام،بغض سکوت همراهم ترک بر نمی دارد

پی در پی کشف می کنم

پی در پی کشف می شوم

من از کشف شدن ابایی ندارم

دستت را میگیرم و بدنبالم می کشم

مرا میبینی برهنه تر از کودکی تازه به دنیا آمده

و الفبای روحم را هجی کنان با تو تکرار می کنم

من به دنبال آفتابم حتی در زیر پای رهگذران

تورا؟...نمی دانم

تو هرگز متنهایم را تصحیح نکرده ای

تو هر گز هیچ صدایی را نمی شنوی

تو هرگز خوابهایت را برای کسی تعریف نکرده ای

تو از کشف شدن می ترسی.

 

   + ستاره ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٢
comment نظرات ()