در سلول انفرادی-3

 

دلشوره ای که تو سینه مه نمی ذاره خوب نفس بکشم...علتشم شاید ندونم....دلشوره ای که تو سینه مه مثه یه زلزله س یا نه مثه یه مه که توش گم شدم...صبحها که باهاش بلند میشم می چپه تو سینه مو و اونوقت حس می کنم راحتترین کار بالا آوردنه.....گاهی نفسمو حبس می کنم تا بکشمش اما تون قوی تر از این حرفاس..گاهی می خندم تا از یاد ببرمش اما اون میاد جلوی شیشه و واسم دست تکون میده...گاهی می خوابم تا فراموشم کنه اما اون بابیداری برمی گرده...می دونی دلشوره ای همیشه توی من زندگی می کنه....اون نمی ذاره من نفس بکشم...دارم خفه می شم....

 

   + ستاره ; ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱۱
comment نظرات ()