در سلول انفرادی-3

 

فردا حتما دیره....حداقل دیر تر از امروز....دیگه جایی واسه تکون خوردن ندارم .......هوایی واسه نفس کشیدن........ گلویی واسه فریاد زدن ......آره فردا حتما دیره.....یعنی دنیا میخواد همیشه همین جور بمونه به روال خودش.... بدون توجه به خواسته ها و احساساتمون می خواد دنبال روز و شب کردنهاش باشه....پس تکلیف اثر من روی دنیا چی میشه؟ میگن منم اثر دارم! تاریخ رو فردا تعیین کردن ولی حتی یه ساعت دیگه هم نمیتونم تحمل کنم من به قدر کافی انتظارکشیدم... انتظار....انتظار.... اصلا زندگی باانتظار کشیدن شروع میشه تموم شدنش هم با انتظاره.... وقتی مادرم شوپن گوش می داد انتظار تموم شدن ملودیها دیوونم می کرد اما این انتظار منو زنده نگه می داشت الانم وقتی می کوبم رو دیوارای انفرادی بهم میگن زنده س....کیه که بتونه منو از این گودال این تاریکی بیرو ن بکشه البته قبل بیست و چهار ساعت دیگه ...قبل خفه شدنم توی گندابی که توش غوطه ورم ....می کوبم آره زنده ام اما نیستم.... نفس می کشم اما نمی کشم... بهر حال باید یاد بگیرم تو این دنیا چیزی رو نمیشه عوض کرد ......تاریخ زایمانو فردا تعیین کردن!

   + ستاره ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
comment نظرات ()