در سلول انفرادی-3

۲۸۲

میگوید اگر او بود، از نبود من اینقدر اشفته بود؟ نمیدانم جواب چیست ، راستش شاید هم میدانم و زمانهای خیلی خیلی طولانی را به یاد می اوردم شاید برای قریب به بیست سال میگویم یادته مامان همیشه چه میگفت اینکه تو تا چهلم او هم صبر نمیکنی که تو مثل بابا بزرگ زن دیگری میگیری میگوید حالا کجاست که ببیند من مثل پدرم نیستم . فکر میکنم دریغا عشقی که تا عمق جان کسی ننشیند ، باور نشود ، یا در زبان نیاید و در قفل دل محبوس باشد ، دریغ از عشق ؛ کجایی ببینی که هنوز بیابان و دریا خاطره ات است در نزدش ، کجایی که باور کنی ، کجایی که به اعتبار عشق لبخند بزنی ، کجایی ببینی که او مثل پدرش نبود ، کجایی ؟

   + ستاره ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٤
comment نظرات ()

۲۸۱

این سهم لعنتی تو از زندگی منو راحت نمیذاره پ.ن:باز رفتیم لوله بینی براش گذاشتیم اونقدر مظلوم خوابیده بود رو تخت که بهش گفتم چقدر زود مریض شدی گفت یه سری چیزا رو نمیشه هیچوقت تغییر داد اینم سهم من از زندگی بود

   + ستاره ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

۲۸۰

به تو دروغ نمی‌گویم، ما همان‌طور که به قله‌ها می‌اندیشیم در حال فرو رفتنیم... اما با دوست داشتن تو رویشِ جفتی بال را حس می‌کنم بر شانه‌های خود. شعر :یغما گلرویی

   + ستاره ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

۲۷۹

اول ها فکر میکردم یعنی راستش را بخواهید شاید تا همین دیشب فکر میکردم که مشکل من و ع به خاطر کمی عشق بین ماست نوع عشق اندازه ان یا هر چه اما از دیشب تا حالا انگار هزار بار فکر کرده ام هزار بار شب با کابوس بلند شدم الان فکر میکنم ما جایی میان عشق و خشم هستیم خشم از انچه که از روز اول رخ داد چه خودمان مسئول به وجود اوردنش بودیم چه با بی توجهی مان در شعله کوچک ان عصبانیت دمیدیم تا اتش بزرگی شود برای خاکستر کردن همه چیز و از پس اینهمه اتفاق و خشم و اضطراب، عشق و هماهنگی مان زیر خروارها خاکستر ماند و دیده نشد گاهی مینشینم مثل دیشب و فکر میکنم چرا اینقدر عصبانیم از دستش ،چرا اینقدر بی توجهی هایش مرا میرنجاند ؟، چرا عشق مانع ان بی توجهی نمیشود یا مانع این رنجش ؟، و اتفاقا اتفاق مشابهی انگار دارد برای او میافتد بین خشم و عشق مانده ایم وقتی او را نمیبینی یاد او در دلت ست و وقتی میبینیش تمام عصبانیتت از او از جایی ناگهان سر بر میاورد ،درمانده ام از انچه هستیم .

   + ستاره ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱
comment نظرات ()

۲۷۸

از قبل از مرگ مامان دلم می خواست قبری داشتم کنار مال او ،در واقع او با تمام واقعیت مرگ نزدیکش از من زنده تر بود و قبری نداشت با این فلسفه که وقتی مرد بالاخره جایی هست ! اما من دلم می خواست بروم و یک قبر بخرم در ظاهر برای خودم اما ته ته دلم می دانستم که،میخواستم بدانم جایی هست کنارش که تا همیشه انجا میخوابیم شاید نه مثل اغوش همیشه گی ش اما چیزی نزدیک به آن ،بعد درگیری ذهنی ام شروع شد که قبرهای لعنتی به خودی خود تنگ و تارند و حالا یک قبر دو یا سه طبقه را فرض کن چطور می توانی عزیز جانت را در آن عمق بخوابانی حتی اگر بدانی روزی در طبقه بالا خودت را مثلا میخواهی در آغوشش فرض کنی ،نه هذیان نمیگویم ؛لطفا به خواندن ادامه دهید! ، مدتها من دلم می خواست بروم و یک قبر بخرم در ظاهر برای خودم اما ته ته دلم می دانستم که به مرگ او فکر میکنم به اینکه جایی کنارش برای خودم نگه دارم ،این حس که او را مدتها قبل مرگش کشته ام اینکه هرگز امیدی به بهبودش نداشته ام و انقدر خودخواهم که جسمش را می خواهم در ان عمق دفن کنم تا روزی در کنارش باشم نگذاشت هرگز بروم و فکرم را عملی کنم حالا او جایی کنار مادرش است و من مثل ان جسد بی سری هستم که شبها راه می افتم و دنبال سر گمشده ام می گردم حالا حس میکنم وقتی بمیرم خیلی خیلی بی سرزمین هستم ،خوب این متن همین قدرست نیمه تمام، گنگ، کسل، غمگین همان طوری که هستم.

   + ستاره ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد