در سلول انفرادی-3

۲۸۲

ان وقت ها نمیفهمیدم چقدر دارد خوش میگذرد حالا که بیست و هفت- هشت سال گذشته میفهمم چقدر ان تابستان جزیره برایم جذاب بوده است حالا گیرم دمای بالای چهل درجه و هوای شرجی و منطقه جنگی و امکانات صفر ؛ گاهی صبحها میرفتیم نزدیک محل کار مامان که در واقع یک بیابان پشت دبیرستان بود و انجا یک درختی بود که همکار مامان گفته بود اسمش (سه پستان) است میوه های گرد و نارنجی و لزجی داشت اما جایی ان وسطها کمی اگر از درخت بالا میرفتی شاخه هایش پیچ خورده بودند و شبیه صندلی شده بودند هم دستت راحت به میوه ها میرسید هم می توانستی اهوهای ته دشت و درختهای کوتاهی که اسمشان را نمیدانم ببینی انجا همیشه احساس (فلونه) را داشتم توی خونه درختی که داشتند ، بعد از ظهربین ساعت دو تا چهار روبروی خانه های سازمانی چهارطبقه باشی و تنها امکانات تو برای تفریح یک حاشیه از خلیج فارس باشد که انگار تمام اهن قراضه های دنیا توی ساحلش ریخته و تو حتی با کفش هم همیشه پاهایت زخم بردارد ؛ تمام ان سه ماه به کشف ساحل گذشت عروسهای دریایی مرده که به ساحل میامدند ، خرچنگهایی که با بلند کردن صخره ها شکار میکردم و هیچ کدام در نظرم به شکل قبلی نبود گاهی انگشتهایم را گاز میگرفتند گاهی قبل از انکه بگیرمشان در میرفتند ،قلابی که می انداختیم توی اب و اغلب یک نوع ماهی پهن خوشگل راه راه سیاه و زرد شکار میکردیم که بار اول فاتحانه برده بودیم تا مامان انها را برای شام سرخ کند اما مامان طفره رفته بود و دلیل اورده بود که گوشت این نوع ماهی حرام است و بهتر است که همان جا ولش کنید دوباره توی اب ، حتی یکبار یک ستاره دریایی شکار کردم فکر کردم مثل ستاره دریایی هایی که توی ویترین مغازه ای توی بازار جزیره دیده ام میتوانم خشکش کنم اما در عرض یک روز که گذاشته بودمش زیر افتاب مستقیم که خشک شود مچاله شد و تمام ، یک بار هم برادرم همراه با یکی از پسرهای همبازی ، قایقی که مدتها بود متعجب بودیم چرا بدون صاحب رها شده توی ساحل را برداشتند که بروند جزیره مرموز و کوچکی که از ساحل معلوم بود و میگفتند غیر پیرمرد تنهایی کسی انجا زندگی نمیکنند سوار که شدند برادرم بلند داد زد به بابا بگو من رفتم خارکو و من وحشت زده دویدم که به بابا بگویم هنوز چیزی دور نشده بودند که بابا به موقع رسید تا کاشفین را از قایق سوراخ پر از اب بگیرد ؛ تابستان ان سال انقدر زود گذشت که نتوانستم شمارش معکوس بگذارم برای اول مهر، مهر دوست داشتنی که الان بویش پیچیده در همه شهر.

   + ستاره ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٢۳
comment نظرات ()

۲۸۱

این سهم لعنتی تو از زندگی منو راحت نمیذاره پ.ن:باز رفتیم لوله بینی براش گذاشتیم اونقدر مظلوم خوابیده بود رو تخت که بهش گفتم چقدر زود مریض شدی گفت یه سری چیزا رو نمیشه هیچوقت تغییر داد اینم سهم من از زندگی بود

   + ستاره ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

۲۸۰

به تو دروغ نمی‌گویم، ما همان‌طور که به قله‌ها می‌اندیشیم در حال فرو رفتنیم... اما با دوست داشتن تو رویشِ جفتی بال را حس می‌کنم بر شانه‌های خود. شعر :یغما گلرویی

   + ستاره ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

۲۷۹

اول ها فکر میکردم یعنی راستش را بخواهید شاید تا همین دیشب فکر میکردم که مشکل من و ع به خاطر کمی عشق بین ماست نوع عشق اندازه ان یا هر چه اما از دیشب تا حالا انگار هزار بار فکر کرده ام هزار بار شب با کابوس بلند شدم الان فکر میکنم ما جایی میان عشق و خشم هستیم خشم از انچه که از روز اول رخ داد چه خودمان مسئول به وجود اوردنش بودیم چه با بی توجهی مان در شعله کوچک ان عصبانیت دمیدیم تا اتش بزرگی شود برای خاکستر کردن همه چیز و از پس اینهمه اتفاق و خشم و اضطراب، عشق و هماهنگی مان زیر خروارها خاکستر ماند و دیده نشد گاهی مینشینم مثل دیشب و فکر میکنم چرا اینقدر عصبانیم از دستش ،چرا اینقدر بی توجهی هایش مرا میرنجاند ؟، چرا عشق مانع ان بی توجهی نمیشود یا مانع این رنجش ؟، و اتفاقا اتفاق مشابهی انگار دارد برای او میافتد بین خشم و عشق مانده ایم وقتی او را نمیبینی یاد او در دلت ست و وقتی میبینیش تمام عصبانیتت از او از جایی ناگهان سر بر میاورد ،درمانده ام از انچه هستیم .

   + ستاره ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱
comment نظرات ()

۲۷۸

از قبل از مرگ مامان دلم می خواست قبری داشتم کنار مال او ،در واقع او با تمام واقعیت مرگ نزدیکش از من زنده تر بود و قبری نداشت با این فلسفه که وقتی مرد بالاخره جایی هست ! اما من دلم می خواست بروم و یک قبر بخرم در ظاهر برای خودم اما ته ته دلم می دانستم که،میخواستم بدانم جایی هست کنارش که تا همیشه انجا میخوابیم شاید نه مثل اغوش همیشه گی ش اما چیزی نزدیک به آن ،بعد درگیری ذهنی ام شروع شد که قبرهای لعنتی به خودی خود تنگ و تارند و حالا یک قبر دو یا سه طبقه را فرض کن چطور می توانی عزیز جانت را در آن عمق بخوابانی حتی اگر بدانی روزی در طبقه بالا خودت را مثلا میخواهی در آغوشش فرض کنی ،نه هذیان نمیگویم ؛لطفا به خواندن ادامه دهید! ، مدتها من دلم می خواست بروم و یک قبر بخرم در ظاهر برای خودم اما ته ته دلم می دانستم که به مرگ او فکر میکنم به اینکه جایی کنارش برای خودم نگه دارم ،این حس که او را مدتها قبل مرگش کشته ام اینکه هرگز امیدی به بهبودش نداشته ام و انقدر خودخواهم که جسمش را می خواهم در ان عمق دفن کنم تا روزی در کنارش باشم نگذاشت هرگز بروم و فکرم را عملی کنم حالا او جایی کنار مادرش است و من مثل ان جسد بی سری هستم که شبها راه می افتم و دنبال سر گمشده ام می گردم حالا حس میکنم وقتی بمیرم خیلی خیلی بی سرزمین هستم ،خوب این متن همین قدرست نیمه تمام، گنگ، کسل، غمگین همان طوری که هستم.

   + ستاره ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد