سرگرمی من در این خراب شده سالهاست ول چرخیدن- حتی بی هدف - در مرکز خریدهاست، خیره شدن در زیبایی یک کفش...یا به اویزهای طلایی یک ساعت...ویا گاهی دست بردن به بساط یک دستفروش که کنار خیابان میلرزد...و اغلب خریدن جوراب یا گل سری، اما روزها و روزهاست که زیبایی در چیزی نمیبینم....دلم سفره هفت سین باشکوهی می خواهد اما با خودم می گویم گیرم که حالا هفت سین هم پهن کردیم که چه؟دراین پنج تحویل سالی که تو خونه خودم هستم یه هفت سین هم نچیدیم ...دعایی هم نداشتم که بکنم...اگر هم داشتم خدایی نداشتم...و تازه با لحظه دلگیر جمع کردن سفره چه کسی کنار میاید...شب در سایت گردیهای شبانه ام به کنسرت ر*ضا یز*دانی برمی خورم صبح...اما تمام اشتیاقم برای رفتنش تمام شده...نمایشگاهها تمام میشوند ...تاتر هایی که نشان میکنم روی پرده میروند ومی گذرند....فیلمها اکران می شوند و من به خودم میگویم زنده باد سینمای خانگی...اما هرگز هم بعدا فیلمها را نمیگیرم ....اشتیاقم برای هر چیزی در ثانیه ها میمیرد...دو سال است بوم نقاشی نیمه تمامم کنار اتاق به من میگوید مرا تمام کن...دیوار های خانه میگویند ما را بشور و من تنها در رختخواب دراز میکشم به فلسفه بافیهای کی یرکه گور در مورد لذت دل می دهم...