ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥  

مادرم مریض شده....دیگه نوشتن هم ارومم نمیکنه... 



 
179
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢  

روزهای بی حسی،روزهای تردید و بیهودگی،روزهای بهانه و دلتنگی،روزهای بی صدا،روزهای تنهایی دوباره،روزهای بی شعر ،روزهای در سلول انفرادی ،روزهای بی من...این روزهای من.



 
178
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۸  

نمی دونم چی بگم...سال نو شده ولی من نه....دلم گرفته...می دونم چرا !اما حوصله تایپ کردن رو ندارم....دلم می خواست اولین متنم تو سال نود یه متن پر امید باشه اما...نمی تونم همین!



 
177
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩  

حرف زدن با تو هم گاهی معاشقه ست، دست در دست رفتن و اهنگهای تکراری خش دار گوش دادن، تعریف کردن اولین روزهای اشنایی،یا شنیدن اینکه تو (ما) را هماهنگ می دانی،تعریف کردن از بلندی ناخنهایم ،خنده های بی بهانه با نگاهی دوطرفه در جهانی انگار خالی از سکنه...امسال را هم با من باش.

 



 
176
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢  

سرگرمی من در این خراب شده سالهاست ول چرخیدن- حتی بی هدف - در مرکز خریدهاست، خیره شدن در زیبایی یک کفش...یا به اویزهای طلایی یک ساعت...ویا گاهی دست بردن به بساط یک دستفروش که کنار خیابان میلرزد...و اغلب خریدن جوراب یا گل سری، اما روزها و روزهاست که زیبایی در چیزی نمیبینم....دلم سفره هفت سین باشکوهی می خواهد اما با خودم می گویم گیرم که حالا هفت سین هم پهن کردیم که چه؟دراین پنج تحویل سالی که تو خونه خودم هستم یه هفت سین هم نچیدیم ...دعایی هم نداشتم که بکنم...اگر هم داشتم خدایی نداشتم...و تازه با لحظه دلگیر جمع کردن سفره چه کسی کنار میاید...شب در سایت گردیهای شبانه ام به کنسرت ر*ضا یز*دانی برمی خورم صبح...اما تمام اشتیاقم برای رفتنش تمام شده...نمایشگاهها تمام میشوند ...تاتر هایی که نشان میکنم روی پرده میروند ومی گذرند....فیلمها اکران می شوند و من به خودم میگویم زنده باد سینمای خانگی...اما هرگز هم بعدا فیلمها را نمیگیرم ....اشتیاقم برای هر چیزی در ثانیه ها میمیرد...دو سال است بوم نقاشی نیمه تمامم کنار اتاق به من میگوید مرا تمام کن...دیوار های خانه میگویند ما را بشور و من تنها در رختخواب دراز میکشم به فلسفه بافیهای کی یرکه گور در مورد لذت دل می دهم...



 
← صفحه بعد